خرید بک لینک
ساعت حوالی شش صبح است و پیرمرد همسایه چند دقیقه پیش بیماری اش عود کرد و بنا گذاشت به داد و هوار. شروع میکند به داد زدن که ولم کنید، که دست از سرم بر دارید. هیچ کس نیست پیش اش. یا اگر هم باشد پیرمرد یادش نمی آید یا نمی شناسد یا نمی بیندش. این کار هر شب اش و گاهی عصر ها.ولی اگر، فرض کنیم که پیرمرد خودش را زده باشد به آلزایمر چی؟ چه حسی دارد نصفه شب برای خودت داد و بیداد کنی و کسی هم کاری به کارت نداشته باشد؟ چه لذتی دارد جنون؟ چه لذتی ست در این قدرت؟یک طرف سیاه هم دارد. کم کم باورت می شود و واقعا مجنون میشوی.خواب را از سرم پراند مردک. چرا اینقدر آلزایمری زیاد شده؟! یک کشور پر از آلزایمری! چقدر فیلم و قصه بسازند درباره ی ما. 

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:58

دلم براشون تنگ میشه. برای علی برای حامد، حتی برای کیانوش. برای کسایی که تو این سالها رفیقم بودند، کلی شبان و روزان گذروندیم، بهشون دل بستم، رازامونو گفتیم اما وقتی مشکلی پیش اومد تو رابطه، بلد نبودند حرف بزنند. عجیبه ها. همون هایی که ساعت ها حرف میزدیم با هم و کیف میکردیم از مصاحبت هم، وقت ناخوشی و اختلاف یهو پنیک زدند. یکی بلاک کرد یکی فحش داد یکی داد زد یکی غیب شد.من اعتقاد دارم رابطه ی بین آدمها، وقتی به هم اعتماد میکنند و صمیمی میشند، هرچقدرم بد تموم شه، باز یه چیزی میمونه ازش. دست کم یه قصه. سعی میکنم قسمتای خوب قصه رو به یاد بیارم ازشون. چون واقعیتش هم همینه. قسمتای خوبش بیشتر بوده که دوست شدیم دیگه.نمیدونم. شایدم یه مهارته فراموش کردن و پا گذاشتن رو همه ی دوستی ها، که من ندارمش. من اگرچه ازشون عصبانی ام، اما حس میکنم که نتونستیم درباره اختلافمون صحبت کنیم، که چیزی ناتموم مونده هنوز. خب طبعا من فکر میکنم تلاشمو کردم، اونام حتما همین فکرو میکنند. شایدم نکنند. مهمه مگه اصن؟ شایدم یه روز نشستیم حرف زدیم و  حامد داد نزد، علی قهر نکرد، کیانوش بلاک نکرد و من فهمیدم دردشون چی بود که یهو تموم شد رابطه. اصن شاید حق داشتند. اونام شاید گوش کردند. چه خیالی!توی طالع بینی ماه من نوشته اینقدر خوش بین که اگه یه افسار اسب براش بفرستند فکر میکنه حتما اسبشو فراموش کردند. حالا اون دوتا که به یه ورم. تو ولی باهوش بودی. چیا شنیدم و خوندم ازت. چه کاری بود آخه. تو هم یه روز بزرگ میشی. 

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:58

این بار فرق میکند. به جای اینکه ته ردیف صندلی بگیرم که تمام این بیست ساعت را تنها بچسبم به پنجره و هدفون بگذارم، دو تا جای صندلی رزرو میکنم. این بار نگران دور شدن از دوستان و آشناها نیستم. این بار آشنای من با من میاید. این بار فرق میکند. 

برچسب: نویسنده: بردیا شمس تاريخ: چهارشنبه 15 تير 1401 ساعت: 18:58

صفحه بندی